
خیلی وقته که اینجا نیومدم. نمی دونم چجوری پسوردم یادم مونده.
خیلی جالبه.
یاد خاطراتم افتادم. ![]()
): تو تبريز حكومت نظامي بوده، سروانه به سربازش ميگه تو اينجا نگهباني بده، از هفت شب به بعد هركيو تو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش تموم ميشه، تا مياد سوار ماشين بشه، صداي گلوله مياد . برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: ا حمق! الان كه تازه ساعت پنجه! سربازه ميگه: گربان آخه اين يك آدرسي پرسيد كه تا نه شب هم پيداش نميكرد
به تركه ميگن شما آشغالاتون رو تو چي ميريزيد ميگه لاي نون ميگن لاي نون؟ ميگه نميدونم لاي نون يا ناي لون
راه هاي دوست دختر آزاري : . اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض مي کنيم نام دوست دخترتون مريم است...) . بگين سلام عسل جون. . بعد يه دفعه انگار كه تازه متوجه شدين بگين ببخشيد عزيزم نيلو جون تويي؟؟؟؟ . مي تونين اين سيرو تا ده بار تكرار كنين...... . ولي براي بار يازدهم ديگه خطر مرگ به همراه دارد . و ما در اينجا هيچ مسو ليتي بر عهده نداريم . سازمان آزار واذيت دوست دختر
اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد ! "فلورانس کندي "
اون چيه كه لاي سينه رد ميشه........ روي رون كشيده ميشه......... يهو ميره توووو قفل ميشههه........................................هي عمووووووووو چقدر فكرت منحرفه، كمربند ايمنيه ديگه
زباله ها را به موقع جلوي در بگذاريد،با رفتگرها با احترام و محبت برخورد کنيد،ماهيانه و عيدي آن ها را به موقع پرداخت کنيد...اين جا ايران است...ممکن است يکي از همين ها فردا رئيس جمهور شود
دختر خوب وقتي هاي معني ترانه خارجي رو نميدونه مجبور نيست که واسه کلاس اونا رو گوش بده يه دختر خوب وقتي از پسري خوشش اومد و داشت از حسوديش مي ترکيد 10000 تا عيب و ايراد روي پسر نمي زاره يه دختر خوب شب زود نمي خوابه که صبح زود بيدار بشه که بتونه صافکاري و نقاشي کنه يه دختر خوب خودش رو زوري توي دل پسر مردم نمي چپونه يه دختر خوب براي اينکه مورد توجه قرار بگيره اسمشو عوض نميکنه (صغرا= هاني - کبري= نازي
نفرين جديد : الهی سهميه بنزينت نصف بشه !!!
جدید ترین جمله عاشقانه بنزین نگاهت رو برای قلبم سهمیه بندی نکن
عزيزم ! هر کسي غير من بهت « ميگه دوست دارم »باور نکن ! آخه رويا تو تنها کسي هستي که مي پرستم . مريم من واقعا واست ميمرم . ميدوني چيه زهرا ؟ اصلا زندگيم بدون تو فايده نداره ! خدا شاهده سيمين , شب ها از عشقت خواب ندارم . مامانم ميگه فکر ناهيد ديوونه ات کرده ! هر چي بهش ميگم من غير از سپيده کسي رو نميخوام باورش نميشه ! تو بگو عاطفه جونم ! بايد چيکار کنم
یه بار سیخ می کنی،یه بار چرب می کنی،یه بار می دی جلو،یه بار راست می کنی،یه بار تف می زنی،یه بار هم ولش می کنی...آخه این چه مدل مویه واسه خودت درست می کنی؟
در پي 24مين سفر استاني رئيس جمهور به شهرستان سوسنگرد نام اين شهرستان به فاطي تپل تغيير يافت
بسيجيه روز ولنتاين براي دوست دخترش عروسک احمدي نژاد ميخره
يه لره براي اولين بار يه آخوند مي بينه ميگه : يعني انقدر سرت درد مي کنه؟؟
omid_68_r (2007/07/23
چقدر دلم تنگیده بود براتون.
من بعد از مدت ها اومدم که به این وبلاگ بیچاره یه سری بزنم.
ولی متاسفانه نمی دونم چی توش بنویسم. لطفاْ کمکم کنید.
خواستم شماها رو هم تو شادیم شریک کنم. ![]()
وقتي تــــو بــــودي ،
ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود ،
كه مي شد خــوشه هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!
وقتي تــــو بــــودي ،
بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابي مي ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم
به فراموشي سپرده مي شد!
ولي وقتي بــروي !
شايد باور بــي تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت
بيشتر آشـــنا كــند
مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم به زندان جنايت هم کشاني دوستت دارم به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق گفتن درون سينهء تنگم نهاني دوستت دارم چه حال از جفا کردن چه سود از هم وزيدن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم 
همه برقصین . والنتاين، روز عشق
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!!!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد والنتاين و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم والنتاين به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم، ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم، شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.اميدوارم روزي فرا نرسد که آيندگان ما را به کوتاهي متهم کنند .
بنابراين شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن به29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم وجشن هاي ملي خودمان رازنده کنيم و به فرهنگ وتمدن خودمان دقيق تر بنگريم.
shomareye pishro 0912 627 58 62
diyako 0912 139 56 68
tohi 0912 148 51 78
felakat 0932 916 9569
hesam steps 0912 279 63 20
motezad 0912 598 87 80

اگر ترکم کنی 
قلب مرا نيز با خود خواهی برد 
و من بدون تو در فراقت نمی دانم به کجا بروم 
اگر مرا ترک کنی 
باز هم من هيچوقت فراموشت نخواهم کرد 
و اينجا تنها در انديشه تو خواهم ماند 
اگر مرا ترک کنی 
درد و غصه مرا خواهد بلعيد و ديگر حتی يک روز بدون تو زنده نخواهم ماند 
اشکهايم دريايی پديد خواهندآورد که من بی وقفه در آن در انتظار رسيدن به تو شنا خواهم کرد 
و اين است دليل بودن من
من پايان عشقمان را تصور می کنم و انديشيدن به اينکه تو روزی مرا ترک خواهی کرد مرا می ترساند 
اگر مرا ترک کنی 
هرچه دارم از دست خواهم داد 
و من می دانم
که ديگر کسی مثل تو را نخواهم يافت 
گفتي عاشقمي،گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم،گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من به جز تو به کسي فکر نميکنم،گفتم اتفاقا من به خيلي ها فکر ميکنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني،گفتم فعلا تو قلبم جاداري.
گفتي اگه بري با يکي ديگه من خودمو ميکشم،گفتم اما اگه تو بري با يکي ديگه من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم.
گفتي.....،گفتم...... .
حالا فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه که : تو دروغ گفتي من راستشو.

مي گي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر به دست مي گيري !!
مي گي عاشق برفي ، اما از يه گوله برف مي ترسي !!
مي گي عاشق پرنده هايي ، ولي اونا رو ميندازي تو قفس !!
مي گي عاشق گلهايي ، ولي اونارو از شاخه مي چيني !!
انتظار داري نترسم وقتي مي گي عاشقتم
راستي من ديشب خواب ديدم اونم چه خوابي...گوش کن تا تعريف کنم خواب ديدم مرديم ... و داريم ميريم تو بهشت توي راه تو خسته شدي من کولت کردم... سر پل صراط که رسيديم من خسته شدم تو کولم کردي...دمه در بهشت که رسيديم نگهبان گفت خرت رو ببند دمه در بيا تو
بدترین درد این که عاشق باشی
بدترین درد این که به اونی که دوست داری نرسی
بدترین درد این که عشقت بهت نارو بزن و بره
بدترین درد این که عاشق یکی بشی و اون خودش ندونه
خودش ندونه... نه... دو... نه
پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم
براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم
عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
اگه کلمه دوست دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست
اگه کلمه دوست دارم پایان همه جدایی هاست
اگه کلمه دوست دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست
اگه کلمه دوست دارم کلید زندان من و توست
پس با تمام وجود فریاد میزنم
دوستت دارم
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم
گریه به من آموخت که چگونه زندگی کنم
و تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم
اما به من نیاموختی که چگونه تورا فراموش کنم
آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم
كه با سنگ بميرم من آمده بودم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم شايد که
خدا خواست كه دلتنگ بميرم
کاش می شد هیچ کس تنها نبود ...
کاش می شد دیدنت رویا نبود...
گفته بودی با تو میمونم ولی ...
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...
سالیان سال تنها مانده ام ...
شاید این رفتن سزای ما نبود...
من دعا کردم برای بازگشت ،
دستهای تو ولی بالا نبود...
بازهم گفتی که فردا می رسی !
کاش روز دیدنت فردا نبود.....

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن
نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند
چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل
بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
.... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي
رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ،
حساب كني

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...
عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام هاانداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!
امروز باران آمد ، امروز آسمان گریست ، امروز بغض غم ترکید ، امروز آسمان اشک هایش را نثار قلب های تشنه ای کرد ، امروز خیلی از دل ها هم مثل آسمان باریدند ، اما امروز محبت خندید ... !
بوی نم باران همه جا را پر کرده بود ، و صدای خش خش برگ های پاییزی آن را همراهی می کرد ، زمین سنگفرشی از برگ ها شده است و سقف آسمان ابر است ، همان ابر هایی که می گریند . کلاغ ها قار قار می کردند و از جانبی به جانب دیگر آسمان پروازکنان ، گوییی پاییز فصل آنان است ، پاییز زیباست و دلگیر ، یادآور روزهای تلخ است پاییز . و من همچنان زیر باران پیش می روم ، کسی به سوی خود می کشاند اما او کیست ؟!
ولی من می روم ... در دل خود با خدای مهربانم سخن می گفتم : ( خدای من چه زیباست باران ، باران گذر غم است ، می باریم و دلتنگی هایمان را همراه قطره ها فرو می فرستیم و تو چه مهربانی که آسمانمان را می بارانی تا ما را به یاد باریدن اندازد ، تو چه مهربانی که محبت را همراه قطره ها کردی تا شبنم وجود ما بوی مهر گیرد ، باران تو بوی نم دارد و باران ما بوی غم ، اما وقتی باریدیم آزاد و رهاییم و آن زمان است که محبت می خندد ، چرا که ما می خندیم ولی این تویی که اول و آخری . )
گریست ، آسمان چشم هایش خیس خیس بود ، روبروی او بودم و او همچنان خیره به آسمان ، پرسیدم :
آسمان بارانی ست و چرا چشم های شما می بارد ؟ پیرزن بی آنکه نگاهش را از آسمان جدا کند می گوید : ابر ها را ببین ، می بینی هر لحظه به یک شکل در می آیند و لحظه ای یک رنگ نمی مانند ؟ آدم ها هم مثله ابرها هستند ، آن ها لحظه ای اینگونه و لحظه ای بعد دیگرند . آن ها یکجور نمی مانند و هر لحظه عوض می شوند ، اما سرانجام دوباره می بارند ولی فرق ابرها و آدم ها اینست که ابرها می بارند ، به دریا می ریزند و دوباره به آسمان می روند و ابر می شوند اما وقتی انسان بارید ، باریده است و به دریای بی کرانی می پیوندد ، او هرگز نمی تواند دوباره ابر شود ، آسمان را یک بار به او می دهند .
پیرزن خیره به آسمان بود و من خیره به او ....... زیر باران باز می گردم اما به این فکر که شاید باریدنم نزدیک باشد ........ و امروز باران آمد ........
چه حوب بود ما ابرهایی بودیم وسیع ، که هرگز عوض نمی شدیم ، یک رنگ ، یک دل ، مهربان ، صمیمی و در آخر عاشق
